.....

"چرا؟"<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

"تمام شد، همین"

"اما من به تو نیاز دارم"

جوان گفته ی او را تصحیح کرد: "به من نیاز داشتی"

"بدون تو میمیرم!"

مرد جوان دست او را نوازش کرد: "عزیز دلم، تو زنده خواهی ماند. حتی با شناختی که از تو دارم باید بگویم ... موفق هم خواهی بود"

مرد ایستاد، پسرک را بوسید و رفت.

پسر که آب بینی اش را بالا می کشید دید او از کنار پیشخدمت گذشت. چه پیشخدمت خوش قیافه ای! تا بحال متوجه او نشده بود.

پسر با کمرویی صدا زد: "ببخشید؟"

/ 8 نظر / 24 بازدید
کيوان

به!!! چه با احساس! اسم رستورانشو بده ما هم يه سر بريم!

دانيال

خوبه كه بعده رفتن طرف پيشخدمت رو ديد

کوتاه

ای گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز/کز سر صدق مي کند شب همه شب دعای تو

سینا

چه عکس قشنگی