دلشوره هم گاهی بد چيزيست
دلم را ميگيرم وقتی ميخندم به حماقتم |
ده تومان ته جيب دلم مانده
در روز گاری که ده تومانی را تنها ميتوان به فقير داد
آخر من چه دارم برای تو؟ |
گنبد های شهرمان هنوز خاکيست اما هيچ کس دلش نميسوزد
نه خاک گرفته! که حتی کاشی شان هم نکرده اند |
ته جيبم را ميتکانم .... يک سکه تنها
سخنم با شمايانيست که از سر بی تجربگی پير شديد
من می خواهم جوان بمانم
يا حد اقل جوان بميرم |
کسی ميتواند کمکم کند؟
می خواهم! سيبی که در باغچه کوچکت برق ميزند
سيب هوست را |
صدايت را ميشنوی؟ کمی نزديک بيا ! حنجره ات دريچه آاورتم ميشود!
در سرخرگم ميتپی |
ميشود با ده تومان فرار کرد؟
من و تو ؟
ميشود خرجش کرد جز چيزی که در ازايش فقيری به ما خواهد داد؟
دلم ميريزد |
برای همسفری با تو چند تومان بايد بردارم؟
آخر من بی بضاعتم
شايد ده تومانی های ديگران را بدزدم
اما نه! هيچ کس ديگر ده تومانی ندارد |
فقط من
و تو که در من ميتپی |

ده تومانی

/ 7 نظر / 20 بازدید
بی آرزو

نخواستم که پير شوم اما از چهار سوی جهان از عمق تنگای زيستن خيالی خود دست آمد و هر روز خطوط صورتم پررنگ ترشد... شبها که می خوابيدم در خود به تکرار مکرر دو کلمه می پرداختم :زندگی کن !... زندگی کن زندگی کن ... و روز در اميد زيستن چشم هايم را که هروزپير تر ميشدند به اميد زيستن باز ميشدند اما ... نه من فرو می رفتم ...و جهان بلعند ه ای ثابت ايستاده است

آريا

نميدانم چرا با اين قبيل متنهای شعر نما راحت نيستم...!!

نويسندگان و هنرمندان

وبلاگی در معرفی نويسندگان و هنرمندان همجنسگرا. لطفآ همه دوستان وبلاگ نويس معرفی کنن. اين هم يک وبلاگ ديگه در باره خانواده و فرزندان همجنسگرا http://www.hamjensgra.blogfa.com/

آلفونسو

نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!... هوه، بله عشوه‌گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه‌کشان گفت: -اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده‌ام... عذر می‌خواهم که موهام این جور آشفته‌است... شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند: -وای چه‌قدر زیبائید! گل به نرمی گفت: -چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم... شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‌قدرها هم اهل شکسته‌نفسی نیست اما راستی که چه‌قدر هیجان انگیز بود! -به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید. و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده‌بود.

ممسی

برای همسفری، پول نیاز نیست. دلت رو بردار تا با هم بریم. با هم و برای هم. به سفری بریم که انتها نداشته باشه. با هم باشیم. راستی به من بگو که چرا زیبایی این نوشته ات رو تازه الان دارم می بینم؟ چرا من اینقدر بی صفتم که قبل از این از درک قشنگی این متن گهربارت غافل بودم؟ عزیزم، امیدم، نفسم، زندگی من، آخه چرا من اینقدر کور بودم و این قشنگی ها رو ندیدم؟ ولی عیبی نداره. همین که الان هم فهمیدم عشقه. فدای تو بشم من. همسفرتم تا بی نهایت. بریم به سفر عشق. توشه اش هم شوقه و صبر و شیرینی. یا علی

سپهر

سلام عليرضا ...من هنوز زنده ام !! با تن ها و تنها !! جزيره متروک

سعيد

سلام فکر می کنم بايد حقيقت اين نيست!