عذاب - .: شاید نوعی دیگر :.

.: شاید نوعی دیگر :.





پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

عذاب


ميفهمی؟؟ تنها چيزيست که از درکش عاجز نيستم و نخواهم بود. شايد خيلی چيزها باشد که گاهی درکشان نکنم٬ اما ين يکی را هرگز ... عذاب!!
ميدانی مساله چيست؟! کسی برايم چيزی نخوانده. حديث نفس است. از نوع جنجالی اش. و شايد ترحم براگيز. ماند مسافری که از فرط پياده روی طاقت ايستادن روی پا و دست تکان دادن برای ماشين ها را ندارد. سخت است گاهی بودن انچه بايد!!
گمان ميکنی که من شايد ديگر همان من نيستم!! بگويم اميدوار شدم که خوب فهميدی شايد دروغی بيش نباشد زيرا هنوز نميتوانم خودم نباشم! اما مساله خود من هستم که نميتوانم خودم را ببينم چرا که ديدگانم گاه يارای چشم در چشمی آينه را ندارند. آخر دل من يک پرده بيش ندارد. تو که هيچ! طاقت ديدن خودم را هم ندارم. هيچ ميدانی چقدر گاه افکارم برايم سوزناک ميشوند مانند باد ظهر تابستانه!!؟ که نه پوستم ک گاه اعضاء و جوارحم تاب نمی آورند.
آخر خودت ميدانی که بدبختی من يکی دو تا نيست. خودت ميدانی که خواستنی ها چيز ديگريست ... خودت ميدانی که چقدر ميخواهم چيزی که هميشه، يعنی بيست و اندی سال در پی اش آآآآه کشيده ام. خوب هم ميدانی!
اما چنديست افکارم سمت و سويی ديگر به خود گرفته. امشب به دوستی گفتم نميدانم چرا احساس ميکنم در بهترين شرايطم بدبخت ترينم!!!؟ تنها نتيجه ای که از اين حرف ميشه استنباط کرد اين است که يا واقعا گوينده اين جمله کاملا احساس ميکند که غايت زندگی اش هماره همراه با سختی و ناممکنی ها خواهد بود و يا فرديست که عادت دارد به خود سخت بگيرد در حالی که شايد سرنوشت چيز ديگری برايش رقم زده باشد. نميدانم من از کدامين دسته هستم !!؟ ولی تعلق به دسته دوم داشتن را امری عجيب بلکه نزديک به معجزه ميدانم! آخر مرگ مرگ است، زندگی زندگيست، و احساس احساس !! تکرار مکررات است ولی «من جرب المجرب حلت به الندامه» ...
گاهی به خاطر دارم بار های اول را   شور و هيجانش را!! غرف شدنش را ... روياهايش را   دردهايش را .... و عذاب هايش!! ميفهمی؟؟!! عذاب!!  اما تجربه ی دوباره ی يک احساس هر چند با کيفيتی بالاتر و غير قابل مقايسه با تجربه ی قبلی هيچ گاه نمی تواند لذت بخشی اولين بارقه های اين تجربه ی نا همانند را تداعی کند!! بخواهی نخواهی مراحلی را طی کرده ای که نا خود آگاه وارد مراحل بعدی ميشوی در حالی که طرف مقابلت ممکن است انتظار ديگری از تو داشته باشد!! اما ای کاش تو ميفهميدی که تمام ابراز و احساس عشق من در مرحله ای بالاتر از عش تو بود!! نه اينکه فکر کنی می گويم عشقم فراتر از توست! نه! اشتباه نکن ... به مراحل بعدی يک تجربه ی پاک مينگرم!! به چيزهايی که دو نفر ممکن است بخواهند باهم تجربه کنند!!
می خواهم بفهمي!!! ميفهمی؟؟؟؟ .....
می خواهم بدانی که من هم گاهی حق دارم دچار سردرگمی بشوم!! می خواهم بدانی که نميتوانم مدت زيادی دچار مستی شرابت باشم در حالی که جلوی چشمانم ميبينم زندگی ای که دارد ميرود و مرا وا می گذارد!! و هيچ کس ... هيچ کس ... هيچ کس ... هيچ کس .. دلش به حال من نميسوزد!!! هيچ کس نخواهد گفت چه خواهی شد و به کجا خواهی رفت!!!؟؟ زندگی يا همچون همگان روال خود را پی ميگيرد و پيش ميرود و يا تو را به تباهی (البته شايد باز هم از ديدگاه ديگران) می کشد!! ميدانی؟!!! من نميخواهم دچار تباهی باشم وقتی نميتوانم مانند ديگران باشم!! من  راه سوم را بر ميگزينم ... راهی که مطمئنم مرا به سعادت نکشاند بدبختم نميکند!! ميدوانی چه می خواهم؟!! ای کاش تو نيز از دسته مردمانی که راه زندگی خود را هموار کرده اند نبودی تا شايد ميفهميدی چه ميگويم! اما شايد اين خودخواهی من است ... حد اقل خوشحالم که تو اين توانايی را داشته ای که خودت نباشی !!!
ولی من نمی خواهم چيز ديگری باشم ... تمام ترسم از اين است که تحميل سراغم آيد! اين ضعف است در من که گويی حتی برای رسيدن به چيزی که شايد همانی باشد که من خواسته ام ولی غافل بوده ام حاضر نيستم ريسکی بکنم که معلوم نيست چه در بر خواهد داشت! تو ميدانی؟؟ اصلا ميدانی چه بر سر من خواهد آمد؟؟ اصلا ميفهمی يا خواسته ای که گااهی فکر کنی؟؟؟ بگذار راستش را بگويم
گاهی نه!! حتی بعضی مواقع هم نه!! هميشه اين اميد را در سر دارم .... هميشه. اميد به سوختن. به نبودن .... شايد برای همگان که نه! ولی تو را نميدانم، شايد برای خيلی ها هم سخت باشد ولی برای من آسان! حتی به جزئياتش فکر ميکنم!! به لحظات آخر ... به مواقع باريک .. به پرده آخر اپرای بزرگ   به جنجالی ترين اتفاق زندگی ام!
در همينجا در حضور همه ی کسانی که دانسته و ندانسته ! شناخته و نشناخته مرا خواهند خواند ... می خوانند ... و سالهای قبل نيز خوانده اند مراتب تاسف خدم را اعلا ميکنم که به هيچ وجه حاضر نيستم ده سال ديگر نيز همينطور برايتان اراجيف سر هم کنم ... ترجيح ميدهم برای آخرين پستم کامنت بگذريد «هرچد آدم مزخرفی بود ولی خدايش رحمت کند!» ....
حال تو مر ياری کن!! اگر ميخواهی دستم بگيری ... توئی که خود ميدانی برايم چه هستی ... و چه بوده ای! توئی که تنها و تنها با يادت سعی ميکنم نفسهايم را بهتر بکشم تا توانی تازه تر برای بار بعدی که به سراغم خواهی آمد داشته باشم ... ای کاش ميفهميدی که نبودنت را با خيال پر ميکنم!! و امان از همين خيال ها که مرا به هيچ می کشاند در برابرت ... هنوز باور ندارم که آيا دريچه ای حتی از زندگی به رويم باز است يا نه!! هنوز نميتوانم خودم را از حال بيرون بکشم ... هنوز فردا تنها دقدقه ام مانده ... نميتوانم به سالی حتی دگر فکر بياندازم
آهای شمايان که عمری سپری کرده ايد و ميدانيد چه کرده ايد و ميدانيد چه می خواهد!! آهای ... شما به من بگوييد چه بر سر من خواهد آمد در اين بی ثمر گشتن دور خود ؟؟؟!
آهای ساکنان اين قبيله ی دور افتاده از بشريت!! شمايان که خود را از گشت های شبانه و روزانه و گاه و بيگاه می يابيد! آهای پسران وحشی انگاشته ی روزگار ... درد من آيا درد نيست؟؟! تا کی صبح سر از سنگ بلند کنم و برای نفس کشيدن شکار کنم و شب ها دور آتشت بچرخم .... آيا رسم و رسومات مردان اين قبيله پايانی هم میپذيرد؟ برای به خاک سپردن يک قربانی چه ميکنيد؟!! اگر اين قربانی سوخته باشد؟؟ باز هم ميسوزانيدش؟! تا هيچ اثری از زخم های کهنه و نو بر تنش باقی نماند؟؟؟ روحش را چه؟ آن را هم می سوزانند ... اين را ميدانم!!  پس لطفا ديگر دلتان را برايم نسوزانيد که تحمل سوختن شما را ندارد اين سوخته سر تا پا!!

آسمان زير اوج بال تو بود
چون شد ای دل که خاکسار شدی؟؟!!

سر به خورشيد داشتی و دريغ
زير پای ستم غبار شدی!

ترسم ای دلنشين ديرينه
سرگذشت تو هم زياد رود!

آرزومند را غم جان نيست
آه اگر آرزو به باد رود!!



ران مرغ


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


شماره بازديد



وبلاگ قديمي من