..... - .: شاید نوعی دیگر :.

.: شاید نوعی دیگر :.





چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤

.....


"چرا؟"

"تمام شد، همین"

"اما من به تو نیاز دارم"

جوان گفته ی او را تصحیح کرد: "به من نیاز داشتی"

"بدون تو میمیرم!"

مرد جوان دست او را نوازش کرد: "عزیز دلم، تو زنده خواهی ماند. حتی با شناختی که از تو دارم باید بگویم ... موفق هم خواهی بود"

مرد ایستاد، پسرک را بوسید و رفت.

پسر که آب بینی اش را بالا می کشید دید او از کنار پیشخدمت گذشت. چه پیشخدمت خوش قیافه ای! تا بحال متوجه او نشده بود.

پسر با کمرویی صدا زد: "ببخشید؟"



ران مرغ


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


شماره بازديد



وبلاگ قديمي من