.: شاید نوعی دیگر :.

.: شاید نوعی دیگر :.





پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤

کمی کمتر از هميشه ...


چند روزيست يادی دارم   از خاطراتی  نه چندان دور چندان و نه ...  يادم از يادمانان ماندگار می آيد .. از عبور درد   از تلاطم زندگی در پس مهر ورزی در خفا ...  از رشک به همشاگردی ... در پی استاد     از اولين روزهای شعر   از نگاه های دزدکانه    از تلالوء صوت در حنجره ی فرياد!   از در پی اش بودن ...  بودن و بودن !    از بی خبری های اتفاقی  و از خبر دار شدن اتفاقی تر    از ....

مرا ببخش گر آنی نبودم که ميپنداشتی ...   مرا ببخش که میدانم چه ميگويی    ای کاش ارزشش را داشتم    ای کاش ميدانستی کيستم     و چيستم!  ای که گمان ميکردم تمام شده ای    اما هميشه بودی   هميشه ... همه ميدانستد تو برايم چندانی و چونی ...  ولی نميدانستند چنانی!!! که خود هم نميدانستم ...   نبودنت برايم خاطره بود

ای خاطره انگيز ترين رويای دوباره    مرا ببخش!



ران مرغ


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------





دوشنبه ٥ دی ،۱۳۸٤

 


و آن هنگام که باد سرد مشرقی از سرزمين هشت رود گذار کرد   اين تن رنجور پسرکی بود که خسته از پنهانی چمباتمه زدن در آغوش خويش  برای چيزی که نميدانست به آن چيزی شبيه به ازادی ميگويند بی مهابا تلاش ميکرد ....
و تو آنگاه نظاره گر بودی  ... همزاد من!!

و آن هنگام که آوای ملکوت در وجودش جاری شد ... ناخواسته درد در هم پيچيدگی مزمن را فراموش کرد ... گويی از پس پرده ای زخيم چشم را از شره های شراب اسطوره ای زندگی بخش پاک ميکند ....  و او چه ميدانست چگونه خواهد بود طره طره اشک در کهکشان لعيم بی سباط دهر ....
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که از پس کوجه به کوچه های پسرکی خرد ميگذشت   در پی جاری شدن در ملال آورهای بزرگترهايش!    که شايد صدايی .. آری فقط صدای  آرام شايد ... نوعی ديگر شايد     تنها او را بخواند ! همانگونه که خواندن را تجربه ميکرد ...
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که در پی بی تجربگی تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد  .... تجربه ميکرد .... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ................   آآآآآآآآآآآآه ه     آآآآآآآآآآآآ ه ه ه ه ...                  آآآآآآآآآآآآآ ه ه ه ه ه ه ه
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

همزاد من ...
و آن هنگام که در پی اندکی تکامل کوشيد .... پسرک چه ميدانست    بدبخت چه ميدانست هنوز تا پاره کردن پوسته ای که از روز اول قصد چيزی شبيه آزادی از آن داشت راه بسيار است ..   بيچاره چه ميدانست!!!!!    چه ميدانست سياه بختی چيست ...   چه ميدانست سادگی چيست    چه ميدانست آنچه برای خود ميخواهد نميبايست برای همگان بخواهد ....   پسرک چه ميدانست بقيه چيزی دارند که او ندارد ...   پسرک چه ميدانست       بيچاره چه ميدانست  مرگ چيست ! ..
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که احساس کرد   لمس کرد    نوشيد   و فهميد ....   فهميد که تا بحال هيچ نفهميده! ...   فهميد که خود نميدانسته که در پی کدام روح سرگردان در برهوت قبرستان های گمنام فانوس بدست پرسه ميزده ...   دريغ از اينکه ماهتاب در پی تمامی اين سالهای سرگردانی بر لکه های وجودش سايه روشن افکنده بود!!  و او چه ميدانست!! ....
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که از ورای شناخت به درک رسيد ...   آنگاه که ضربه ضربه زخم های خيس چوبک آلبالو تنها برای دزديدن تکه ای سيب از باغچه کوچک همسايه دوردستی ها بر لابلای سياهرگ ها و سرخرگ هايش رسوخ ميکرد .... و او چه ميدانست که با خود چه ميکند !!! ......
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که پسرک در لابلای شيطنت ها آنقدر از ديوار همسايه دوردستی ها بالا رفت  ...  آنقدر به گل خرزهره فخر فروخت ..   آنقدر دل شمشاد را سوزاند    که حتی شبدر ها و يونجه ها     و حتی رز سفيد هم تصميم به سوزاندن پسرک گرفتند ....   آآآآه ه   پسرک!! کاش ميدانست چه ميکند!!   کاش ميفهميد  لباسش خاکی شده!!  کاش ميفهميد در آتش قهر جنگل فرو رفته   ...    کاش ميدانست خار و خس ها کوله بارش را پاره کرده اند ...     کاش بيشتر به باغچه همسايه دوردستی سرک نميکشيد ...     کاش   . . .
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که پسرک رنجور خرامان خرامان از پشت سر گذاشتن آتش  بی مهابا سرکش باغچه همسايه دوردستی دمی به کنار آتش کومه کرده در برهوت تنهايی خود رسيد  سايه های ارواح مرده از پس طوفان های قبرستان های گمنام را فراموش کرد ... و دوباره اين ماهتاب بود که به تاريکی شب های بيابانی نور ميفرستاد    و پسرک را غرق در نور ميکرد ...   آنقر که ديگر به کوله بار از دست داده اش و به لباسهای خاک گرفته و پاره پاره از حمله خرزهره ها فکر نکرد .....
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و اين هنگام ... اين است   پسرک خسته! خسته به قدر تنهايی خار و خس های بيابان های ناجوانمردانه خشکيده     به قدر پاره پاره درد از پی سوختن کوله بار امانت    به قدر زخم خورده در پی ابر از برای نمی باران حتی زمستانی هم ..    به قدر گل گزنه!!  اين گار که هراسانی رهگذران را مبادا که بخراشد قلب نحيفشان  ... مبادا که پسرک به بابای مدرسه بگويد که هم کلاسيهايش در عقب کلاس هم آغوش ميشوند    مبادا که پسرک از پی انتقام در کوچه پس کوچه های دلتنگی برايشان جفت پا بگيرد ....

و چه کسی باور کرد ؟!!  که تنهايی پسرک به قدر لعنت دلمردگان هم نمی ارزد ؟!

سلام بر او   روزی که آمد ...    روزی که خواهد رفت ... و روزی که ........
و تو آنگاه نظاره گر هستی ... همزاد من!!

سلام همزاد من !! لمس وجودت مبارک

خداحافظ عليرضا ....



ران مرغ


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


شماره بازديد



وبلاگ قديمي من