.: شاید نوعی دیگر :.

.: شاید نوعی دیگر :.





سه‌شنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٦

سلام بر آفتاب


سلام بر تو که آفتاب منی


ران مرغ


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------





سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥

 


دلشوره هم گاهی بد چيزيست
دلم را ميگيرم وقتی ميخندم به حماقتم |
ده تومان ته جيب دلم مانده
در روز گاری که ده تومانی را تنها ميتوان به فقير داد
آخر من چه دارم برای تو؟ |
گنبد های شهرمان هنوز خاکيست اما هيچ کس دلش نميسوزد
نه خاک گرفته! که حتی کاشی شان هم نکرده اند |
ته جيبم را ميتکانم .... يک سکه تنها
سخنم با شمايانيست که از سر بی تجربگی پير شديد
من می خواهم جوان بمانم
يا حد اقل جوان بميرم |
کسی ميتواند کمکم کند؟
می خواهم! سيبی که در باغچه کوچکت برق ميزند
سيب هوست را |
صدايت را ميشنوی؟ کمی نزديک بيا ! حنجره ات دريچه آاورتم ميشود!
در سرخرگم ميتپی |
ميشود با ده تومان فرار کرد؟
من و تو ؟
ميشود خرجش کرد جز چيزی که در ازايش فقيری به ما خواهد داد؟
دلم ميريزد |
برای همسفری با تو چند تومان بايد بردارم؟
آخر من بی بضاعتم
شايد ده تومانی های ديگران را بدزدم
اما نه! هيچ کس ديگر ده تومانی ندارد |
فقط من
و تو که در من ميتپی |

ده تومانی



ران مرغ


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------





پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

عذاب


ميفهمی؟؟ تنها چيزيست که از درکش عاجز نيستم و نخواهم بود. شايد خيلی چيزها باشد که گاهی درکشان نکنم٬ اما ين يکی را هرگز ... عذاب!!
ميدانی مساله چيست؟! کسی برايم چيزی نخوانده. حديث نفس است. از نوع جنجالی اش. و شايد ترحم براگيز. ماند مسافری که از فرط پياده روی طاقت ايستادن روی پا و دست تکان دادن برای ماشين ها را ندارد. سخت است گاهی بودن انچه بايد!!
گمان ميکنی که من شايد ديگر همان من نيستم!! بگويم اميدوار شدم که خوب فهميدی شايد دروغی بيش نباشد زيرا هنوز نميتوانم خودم نباشم! اما مساله خود من هستم که نميتوانم خودم را ببينم چرا که ديدگانم گاه يارای چشم در چشمی آينه را ندارند. آخر دل من يک پرده بيش ندارد. تو که هيچ! طاقت ديدن خودم را هم ندارم. هيچ ميدانی چقدر گاه افکارم برايم سوزناک ميشوند مانند باد ظهر تابستانه!!؟ که نه پوستم ک گاه اعضاء و جوارحم تاب نمی آورند.
آخر خودت ميدانی که بدبختی من يکی دو تا نيست. خودت ميدانی که خواستنی ها چيز ديگريست ... خودت ميدانی که چقدر ميخواهم چيزی که هميشه، يعنی بيست و اندی سال در پی اش آآآآه کشيده ام. خوب هم ميدانی!
اما چنديست افکارم سمت و سويی ديگر به خود گرفته. امشب به دوستی گفتم نميدانم چرا احساس ميکنم در بهترين شرايطم بدبخت ترينم!!!؟ تنها نتيجه ای که از اين حرف ميشه استنباط کرد اين است که يا واقعا گوينده اين جمله کاملا احساس ميکند که غايت زندگی اش هماره همراه با سختی و ناممکنی ها خواهد بود و يا فرديست که عادت دارد به خود سخت بگيرد در حالی که شايد سرنوشت چيز ديگری برايش رقم زده باشد. نميدانم من از کدامين دسته هستم !!؟ ولی تعلق به دسته دوم داشتن را امری عجيب بلکه نزديک به معجزه ميدانم! آخر مرگ مرگ است، زندگی زندگيست، و احساس احساس !! تکرار مکررات است ولی «من جرب المجرب حلت به الندامه» ...
گاهی به خاطر دارم بار های اول را   شور و هيجانش را!! غرف شدنش را ... روياهايش را   دردهايش را .... و عذاب هايش!! ميفهمی؟؟!! عذاب!!  اما تجربه ی دوباره ی يک احساس هر چند با کيفيتی بالاتر و غير قابل مقايسه با تجربه ی قبلی هيچ گاه نمی تواند لذت بخشی اولين بارقه های اين تجربه ی نا همانند را تداعی کند!! بخواهی نخواهی مراحلی را طی کرده ای که نا خود آگاه وارد مراحل بعدی ميشوی در حالی که طرف مقابلت ممکن است انتظار ديگری از تو داشته باشد!! اما ای کاش تو ميفهميدی که تمام ابراز و احساس عشق من در مرحله ای بالاتر از عش تو بود!! نه اينکه فکر کنی می گويم عشقم فراتر از توست! نه! اشتباه نکن ... به مراحل بعدی يک تجربه ی پاک مينگرم!! به چيزهايی که دو نفر ممکن است بخواهند باهم تجربه کنند!!
می خواهم بفهمي!!! ميفهمی؟؟؟؟ .....
می خواهم بدانی که من هم گاهی حق دارم دچار سردرگمی بشوم!! می خواهم بدانی که نميتوانم مدت زيادی دچار مستی شرابت باشم در حالی که جلوی چشمانم ميبينم زندگی ای که دارد ميرود و مرا وا می گذارد!! و هيچ کس ... هيچ کس ... هيچ کس ... هيچ کس .. دلش به حال من نميسوزد!!! هيچ کس نخواهد گفت چه خواهی شد و به کجا خواهی رفت!!!؟؟ زندگی يا همچون همگان روال خود را پی ميگيرد و پيش ميرود و يا تو را به تباهی (البته شايد باز هم از ديدگاه ديگران) می کشد!! ميدانی؟!!! من نميخواهم دچار تباهی باشم وقتی نميتوانم مانند ديگران باشم!! من  راه سوم را بر ميگزينم ... راهی که مطمئنم مرا به سعادت نکشاند بدبختم نميکند!! ميدوانی چه می خواهم؟!! ای کاش تو نيز از دسته مردمانی که راه زندگی خود را هموار کرده اند نبودی تا شايد ميفهميدی چه ميگويم! اما شايد اين خودخواهی من است ... حد اقل خوشحالم که تو اين توانايی را داشته ای که خودت نباشی !!!
ولی من نمی خواهم چيز ديگری باشم ... تمام ترسم از اين است که تحميل سراغم آيد! اين ضعف است در من که گويی حتی برای رسيدن به چيزی که شايد همانی باشد که من خواسته ام ولی غافل بوده ام حاضر نيستم ريسکی بکنم که معلوم نيست چه در بر خواهد داشت! تو ميدانی؟؟ اصلا ميدانی چه بر سر من خواهد آمد؟؟ اصلا ميفهمی يا خواسته ای که گااهی فکر کنی؟؟؟ بگذار راستش را بگويم
گاهی نه!! حتی بعضی مواقع هم نه!! هميشه اين اميد را در سر دارم .... هميشه. اميد به سوختن. به نبودن .... شايد برای همگان که نه! ولی تو را نميدانم، شايد برای خيلی ها هم سخت باشد ولی برای من آسان! حتی به جزئياتش فکر ميکنم!! به لحظات آخر ... به مواقع باريک .. به پرده آخر اپرای بزرگ   به جنجالی ترين اتفاق زندگی ام!
در همينجا در حضور همه ی کسانی که دانسته و ندانسته ! شناخته و نشناخته مرا خواهند خواند ... می خوانند ... و سالهای قبل نيز خوانده اند مراتب تاسف خدم را اعلا ميکنم که به هيچ وجه حاضر نيستم ده سال ديگر نيز همينطور برايتان اراجيف سر هم کنم ... ترجيح ميدهم برای آخرين پستم کامنت بگذريد «هرچد آدم مزخرفی بود ولی خدايش رحمت کند!» ....
حال تو مر ياری کن!! اگر ميخواهی دستم بگيری ... توئی که خود ميدانی برايم چه هستی ... و چه بوده ای! توئی که تنها و تنها با يادت سعی ميکنم نفسهايم را بهتر بکشم تا توانی تازه تر برای بار بعدی که به سراغم خواهی آمد داشته باشم ... ای کاش ميفهميدی که نبودنت را با خيال پر ميکنم!! و امان از همين خيال ها که مرا به هيچ می کشاند در برابرت ... هنوز باور ندارم که آيا دريچه ای حتی از زندگی به رويم باز است يا نه!! هنوز نميتوانم خودم را از حال بيرون بکشم ... هنوز فردا تنها دقدقه ام مانده ... نميتوانم به سالی حتی دگر فکر بياندازم
آهای شمايان که عمری سپری کرده ايد و ميدانيد چه کرده ايد و ميدانيد چه می خواهد!! آهای ... شما به من بگوييد چه بر سر من خواهد آمد در اين بی ثمر گشتن دور خود ؟؟؟!
آهای ساکنان اين قبيله ی دور افتاده از بشريت!! شمايان که خود را از گشت های شبانه و روزانه و گاه و بيگاه می يابيد! آهای پسران وحشی انگاشته ی روزگار ... درد من آيا درد نيست؟؟! تا کی صبح سر از سنگ بلند کنم و برای نفس کشيدن شکار کنم و شب ها دور آتشت بچرخم .... آيا رسم و رسومات مردان اين قبيله پايانی هم میپذيرد؟ برای به خاک سپردن يک قربانی چه ميکنيد؟!! اگر اين قربانی سوخته باشد؟؟ باز هم ميسوزانيدش؟! تا هيچ اثری از زخم های کهنه و نو بر تنش باقی نماند؟؟؟ روحش را چه؟ آن را هم می سوزانند ... اين را ميدانم!!  پس لطفا ديگر دلتان را برايم نسوزانيد که تحمل سوختن شما را ندارد اين سوخته سر تا پا!!

آسمان زير اوج بال تو بود
چون شد ای دل که خاکسار شدی؟؟!!

سر به خورشيد داشتی و دريغ
زير پای ستم غبار شدی!

ترسم ای دلنشين ديرينه
سرگذشت تو هم زياد رود!

آرزومند را غم جان نيست
آه اگر آرزو به باد رود!!



ران مرغ


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------





دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

ده تومانی


دلشوره هم گاهی بد چيزيست
دلم را ميگيرم وقتی ميخندم به حماقتم |
ده تومان ته جيب دلم مانده
در روز گاری که ده تومانی را تنها ميتوان به فقير داد
آخر من چه دارم برای تو؟ |
گنبد های شهرمان هنوز خاکيست اما هيچ کس دلش نميسوزد
نه خاک گرفته! که حتی کاشی شان هم نکرده اند |
ته جيبم را ميتکانم .... يک سکه تنها
سخنم با شمايانيست که از سر بی تجربگی پير شديد
من می خواهم جوان بمانم
يا حد اقل جوان بميرم |
کسی ميتواند کمکم کند؟
می خواهم! سيبی که در باغچه کوچکت برق ميزند
سيب هوست را |
صدايت را ميشنوی؟ کمی نزديک بيا ! حنجره ات دريچه آاورتم ميشود!
در سرخرگم ميتپی |
ميشود با ده تومان فرار کرد؟
من و تو ؟
ميشود خرجش کرد جز چيزی که در ازايش فقيری به ما خواهد داد؟
دلم ميريزد |
برای همسفری با تو چند تومان بايد بردارم؟
آخر من بی بضاعتم
شايد ده تومانی های ديگران را بدزدم
اما نه! هيچ کس ديگر ده تومانی ندارد |
فقط من
و تو که در من ميتپی |



ران مرغ


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------





شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٥

هييسسسس


در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله اي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت
بايد از عشق حاصلي برداشت
سايه اي روي سايه اي خم شد
در نهانگاه راز پرور شب
نفسي روي گونه اي لغزيد
بوسه اي شعله زد ميان دو لب ...



ران مرغ


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------





چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤

.....


"چرا؟"

"تمام شد، همین"

"اما من به تو نیاز دارم"

جوان گفته ی او را تصحیح کرد: "به من نیاز داشتی"

"بدون تو میمیرم!"

مرد جوان دست او را نوازش کرد: "عزیز دلم، تو زنده خواهی ماند. حتی با شناختی که از تو دارم باید بگویم ... موفق هم خواهی بود"

مرد ایستاد، پسرک را بوسید و رفت.

پسر که آب بینی اش را بالا می کشید دید او از کنار پیشخدمت گذشت. چه پیشخدمت خوش قیافه ای! تا بحال متوجه او نشده بود.

پسر با کمرویی صدا زد: "ببخشید؟"



ران مرغ


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------





پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤

کمی کمتر از هميشه ...


چند روزيست يادی دارم   از خاطراتی  نه چندان دور چندان و نه ...  يادم از يادمانان ماندگار می آيد .. از عبور درد   از تلاطم زندگی در پس مهر ورزی در خفا ...  از رشک به همشاگردی ... در پی استاد     از اولين روزهای شعر   از نگاه های دزدکانه    از تلالوء صوت در حنجره ی فرياد!   از در پی اش بودن ...  بودن و بودن !    از بی خبری های اتفاقی  و از خبر دار شدن اتفاقی تر    از ....

مرا ببخش گر آنی نبودم که ميپنداشتی ...   مرا ببخش که میدانم چه ميگويی    ای کاش ارزشش را داشتم    ای کاش ميدانستی کيستم     و چيستم!  ای که گمان ميکردم تمام شده ای    اما هميشه بودی   هميشه ... همه ميدانستد تو برايم چندانی و چونی ...  ولی نميدانستند چنانی!!! که خود هم نميدانستم ...   نبودنت برايم خاطره بود

ای خاطره انگيز ترين رويای دوباره    مرا ببخش!



ران مرغ


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------





دوشنبه ٥ دی ،۱۳۸٤

 


و آن هنگام که باد سرد مشرقی از سرزمين هشت رود گذار کرد   اين تن رنجور پسرکی بود که خسته از پنهانی چمباتمه زدن در آغوش خويش  برای چيزی که نميدانست به آن چيزی شبيه به ازادی ميگويند بی مهابا تلاش ميکرد ....
و تو آنگاه نظاره گر بودی  ... همزاد من!!

و آن هنگام که آوای ملکوت در وجودش جاری شد ... ناخواسته درد در هم پيچيدگی مزمن را فراموش کرد ... گويی از پس پرده ای زخيم چشم را از شره های شراب اسطوره ای زندگی بخش پاک ميکند ....  و او چه ميدانست چگونه خواهد بود طره طره اشک در کهکشان لعيم بی سباط دهر ....
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که از پس کوجه به کوچه های پسرکی خرد ميگذشت   در پی جاری شدن در ملال آورهای بزرگترهايش!    که شايد صدايی .. آری فقط صدای  آرام شايد ... نوعی ديگر شايد     تنها او را بخواند ! همانگونه که خواندن را تجربه ميکرد ...
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که در پی بی تجربگی تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد  .... تجربه ميکرد .... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ................   آآآآآآآآآآآآه ه     آآآآآآآآآآآآ ه ه ه ه ...                  آآآآآآآآآآآآآ ه ه ه ه ه ه ه
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

همزاد من ...
و آن هنگام که در پی اندکی تکامل کوشيد .... پسرک چه ميدانست    بدبخت چه ميدانست هنوز تا پاره کردن پوسته ای که از روز اول قصد چيزی شبيه آزادی از آن داشت راه بسيار است ..   بيچاره چه ميدانست!!!!!    چه ميدانست سياه بختی چيست ...   چه ميدانست سادگی چيست    چه ميدانست آنچه برای خود ميخواهد نميبايست برای همگان بخواهد ....   پسرک چه ميدانست بقيه چيزی دارند که او ندارد ...   پسرک چه ميدانست       بيچاره چه ميدانست  مرگ چيست ! ..
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که احساس کرد   لمس کرد    نوشيد   و فهميد ....   فهميد که تا بحال هيچ نفهميده! ...   فهميد که خود نميدانسته که در پی کدام روح سرگردان در برهوت قبرستان های گمنام فانوس بدست پرسه ميزده ...   دريغ از اينکه ماهتاب در پی تمامی اين سالهای سرگردانی بر لکه های وجودش سايه روشن افکنده بود!!  و او چه ميدانست!! ....
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که از ورای شناخت به درک رسيد ...   آنگاه که ضربه ضربه زخم های خيس چوبک آلبالو تنها برای دزديدن تکه ای سيب از باغچه کوچک همسايه دوردستی ها بر لابلای سياهرگ ها و سرخرگ هايش رسوخ ميکرد .... و او چه ميدانست که با خود چه ميکند !!! ......
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که پسرک در لابلای شيطنت ها آنقدر از ديوار همسايه دوردستی ها بالا رفت  ...  آنقدر به گل خرزهره فخر فروخت ..   آنقدر دل شمشاد را سوزاند    که حتی شبدر ها و يونجه ها     و حتی رز سفيد هم تصميم به سوزاندن پسرک گرفتند ....   آآآآه ه   پسرک!! کاش ميدانست چه ميکند!!   کاش ميفهميد  لباسش خاکی شده!!  کاش ميفهميد در آتش قهر جنگل فرو رفته   ...    کاش ميدانست خار و خس ها کوله بارش را پاره کرده اند ...     کاش بيشتر به باغچه همسايه دوردستی سرک نميکشيد ...     کاش   . . .
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که پسرک رنجور خرامان خرامان از پشت سر گذاشتن آتش  بی مهابا سرکش باغچه همسايه دوردستی دمی به کنار آتش کومه کرده در برهوت تنهايی خود رسيد  سايه های ارواح مرده از پس طوفان های قبرستان های گمنام را فراموش کرد ... و دوباره اين ماهتاب بود که به تاريکی شب های بيابانی نور ميفرستاد    و پسرک را غرق در نور ميکرد ...   آنقر که ديگر به کوله بار از دست داده اش و به لباسهای خاک گرفته و پاره پاره از حمله خرزهره ها فکر نکرد .....
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و اين هنگام ... اين است   پسرک خسته! خسته به قدر تنهايی خار و خس های بيابان های ناجوانمردانه خشکيده     به قدر پاره پاره درد از پی سوختن کوله بار امانت    به قدر زخم خورده در پی ابر از برای نمی باران حتی زمستانی هم ..    به قدر گل گزنه!!  اين گار که هراسانی رهگذران را مبادا که بخراشد قلب نحيفشان  ... مبادا که پسرک به بابای مدرسه بگويد که هم کلاسيهايش در عقب کلاس هم آغوش ميشوند    مبادا که پسرک از پی انتقام در کوچه پس کوچه های دلتنگی برايشان جفت پا بگيرد ....

و چه کسی باور کرد ؟!!  که تنهايی پسرک به قدر لعنت دلمردگان هم نمی ارزد ؟!

سلام بر او   روزی که آمد ...    روزی که خواهد رفت ... و روزی که ........
و تو آنگاه نظاره گر هستی ... همزاد من!!

سلام همزاد من !! لمس وجودت مبارک

خداحافظ عليرضا ....



ران مرغ


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


شماره بازديد



وبلاگ قديمي من